تبليغاتX
گنـج ما در کنج زنـدان
آزادی ... حقـوق بشـر .... عدالـت

چند روز تعطیلی اهل و عیال با اکیپ زنانه رفتند شمال ، شب جمعه بود مازیار هم با دوست دخترش که دختر یکی از همکلاسیهای مدرسه همسرم است و در کلاس ورزش بعد از چند سال همدیگه رو پیدا کرده اند ، شام رفته بودند بیرون

منهم از بیکاری زنگ زدم به دوستم محسن که میدانستم تنهاست و همسرش برای زایمان دخترشان رفته کانادا گفتم یا تو بلند شو بیا اینجا یا من میآم

بالاخره من رفتم اونجا که ای کاش نرفته بودم

بعد از شام بود که موبایلش زنگ زد از حرف زدنش معلوم بود که با زنی حرف میزنه و قصد داره او را دست به سر کنه حتی بلند شد رفت تو آشپزخانه و موقعی که می رفتم دستشوئی شنیدم که میگفت : نه بابا نمیشه رفیقم خیلی  حزب الهیـه ... خنده ام گرفت ... تلفنش که تمام شد گفتم من مزاحمت نمیشم انگار برنامه داری ...

بعد شروع کرد به فحش دادن که مملکت رو به ___ زدن و از این حرفها

تعریف میکرد :

از محضر می آمدم بیرون که دختری بازویم رو گرفت و گفت آقا خواهش میکنم چند تا مزاحم تعقیبم میکنن من گفتم شما دائیم هستین اجازه بدین با شما بیام تا اونها ببینن ، بعدش دیگه مزاحمتون نمیشم و پیاده میشم ، از سر و وضعش معلوم بود  آدم حسابی نیست ولی نمیدونم چرا دلم بحالش سوخت ، با هم اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم ، دختری بود ریزه میزه و بچه سال ، بهش گفتم راستش رو بگـو چون من دروغ هات رو باور نکردم ، بعد از کلی کلنجار رفتن با اشک جریان زندگیش رو اینطور تعریف کرد : پدرم زندان هست به جرم قاچاق مواد مخدر ، 5 تا خواهر و برادر دارم بغیر از خواهر بزرگم که ازدواج کرده بقیه تو یه اتاق کرایه ای زندگی میکنیم ، مادرم صیغۀ صاحبخانه شده تا مجبور نباشیم اجازه خانه بدیم ، خواهر دومم خودفروشی می کنه امروز هم با او آمده بودم که او با یه آقائی رفت و من تو پاساژ سردرگم بودم و چند تا پسر مزاحمم شدن ، دو تا برادر کوچکتر از خودم هم دارم

این اصل ماجرا بود ، من هم از اون روز بهش ماهیانه پول میدم و ازش خواستم که دور کثافت کاری رو خط بکشه

از حرفهای محسن حالم گرفته شد ، عجب مملکتی داریم ، فقره که باعث رواج فحشا شده  

طولی نکشید که زنگ خانه به صدا درآمد محسن رفت دم در بیست دقیقه ای شد و خبری ازش نشد ، ماشین را مازیار برده بود باید با آژانس میرفتم خانه منتظر بودم محسن بیاد و تلفن بزنه که دیدم محسن با یه دختر 16 . 17 ساله وارد شد ، شوکه شدم فهمیدم این همان دختری است که محسن جریانش رو تعریف کرد

به قدری ریز و ظریف بود که در وهلۀ اول فکر کردم او با محسن غول پیکر چطور .... ؟

محسن 190 قدش هست و 110 وزنش ... حالا دیگه خودتون حساب کنین

به محسن گفتم زنگ بزن آژانس بیاد ، گفت حالا نشستی دختره رفت تو آشپزخانه و مشغول جمع و جور کردن و شستن ظرفهای شام شد .

حالم خیلی گرفته بود میخواستم هر چه زودتر برم ، گفتم نه باید برم ، تلفن زد دو تا آژانس که مشترک بود تاکسی نداشتند ، گفت عجله داری خودم میرسانمت ، گفتم نـه بگو هر وقت ماشینشان آمد بفرستند

ماهرخ ( همسرش ) از کانادا تلفن زد با من هم حرف زد ، وقتی داشت با ماهرخ حرف میزد دختره که اسمش سارا بود وقتی داشت بشقاب های میوه را از کنار دستم برمیداشت آهسته گفت : شما مثل هنرپیشه های سینما هستید ای کاش بجای محسن با شما ... اجازه ندادم ادامه بده و با اخم و با صدائی که محسن بشنوه گفتم : به کارت برس خانوم نگاه هاش خیلی معنی دار بود ، دم در که از محسن خداحافظی میکردم بهش گفتم : محسن مراقب باش اینروزها بیماریهای فراوانی شیوع داره ، کاری نکن که پشیمونی به بار بیاره

گفت : نـه بابا او فقط با منـه دختـر بود بیچـاره .. گفتم : اما الان داشت به من چراغ سبز نشان میداد و خداحافظی کردم

 

                                     _______________________________________

 

از اون روز حال خودم نیستم

از محسن بدم اومد با وجود زنی مثل ماهرخ چطور راضی شده با این دختر هرزۀ بیسروپا رابطه داشته باشه ، شاید دختره هم مقصر نباشه ، فقـر باعث این فساد و فحشا است

چند تا از این دخترها زیر آسمان شهر زندگی میکنند ، خدا میدونه ...

 مملکت رو به لجن کشیده اند و هیچ باکشان نیست ، یادم باشه جریان یک محاکمه رو در زمان شاه که مرحوم دائیم قاضی  آن پرونده بود و من هم با وجود بچگی در دادگاه حضور داشتم برایتان نقل کنم ، تا معنی تفاوت را بدانیــــد    

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت   توسط م- آذین |